تبليغاتX
آینده با کیه؟

آینده با کیه؟

میگن زندگی زیباست ولی اگه زیبا نباشه چی!

عقاب و چکاوک 2

عقاب و چکاوک

چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ء بلندی یکدیگر را ملاقات کردند.چکاوک گفت : روز بخیر آقاو عقاب به او نگریست و آرام گفت : روز بخیر.

چکاوک گفت :امید وارم همه چیز برای شما روبه راه باشد , آقا. عقاب گفت : بله برای ما همه چیز روبه راه است. اما مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداردی پیش از ما سخن بگویی؟چکاوک گفت: من که فکر میکنم ما از یک خانواده ایم. عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت: چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم. سپس چکاوک گفت : خودم این را به تو ثابت میکنم من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی پرواز کنی  پرواز کنم و می توانم آواز بخوانم و موجودات دیگر زمین را شاد کنم.

و تو نه به کسی لذت می بخشی  و نه کسی را شاد می کنی.عقاب به خشم آمد و گفت :لذت و شادی! موجود حقیر و گستاخ!با یک ضربه منقارم می توانمنابودت کنم. تو هم اندازه پای منی!

بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب . عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و به بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده کوچک رها کند. اما نتوانست.سرانجام بدخلق تر از همیشه در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت باز برهمان صخره بر آن تپه بلند فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.

در همان لحظه لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آن قدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.عقاب به لاک پشت نگریست و گفت :موجود خزنده بد بخت کندرو که مثل خاک می مانی , به چه میخندی؟

و لاک پشت گفت :آخر تو شبیه خر شده ای و پرنده ای کوچک دارد از تو سواری میگیرد و آن پرنده کوچک بهتر از توست.

عقاب به او گفت:سرت به کار خودت باشد . این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم چکاوک است!.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

ترانه ای عاشقانه

ترانه ای عاشقانه

(شاعری  ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود و نسخه های بسیاری از آن تهیه کرد و برای دوستان و آشنایانش  زن و مرد فرستاد. حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوهها میزیست. یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد و نامه ای آورد. زن در نامه گفته بود : بگذارید این اطمینان را به شما بدهم , ترانه ء عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببینید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.

و شاعر به نا مه پاسخ داد و نوشت :دوست من این فقط ترانه ء عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خواست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.

و زن در نامه ء دیگری پاسخ داد: بوقلمون صفت و دروغ گو! از امروز تا دم مرگ بخاطر کار تو از شاعران متنفرخواهم بود.)

حال دوستان من به نظر شما ما در  این زمین چه تعداد از این افراد را داریم که فقط با یک جملهء شخصی شیفته و دلباخته او می شوند.چرا باید این گونه بود. به نظر شما در این زمانه واقعا بازهم عاشقی پیدا می شود که معشوقش را فقط بخواطر خودش دوست داشته باشد.آیا باز هم عاشقی  مانند قبل است. آیا هنوز برای عاشق شدن یک سری آرمان ها وجود دارد.آیا کسی میداند به چه چیز طرف مقابلش عاشق شده. به زیبایی! به اندام موضون که با همان زیبایی با هم است! به نوع صحبت کردن طرف مقابل!به نوع بینش! به نوع تصمیم گیری ها! به جنس طرف مقابل! یا در این روابط فقط حوس است!؟ به نظر شما کدومش؟ من که هرکدوم از دوستام و میشناسم و هرکس و میبینم تو خیا بون میفهمم اونی که اون بهش میگه عشق فقط در حد یک حوسه و اون حوسم بعد از رسیدن به مقصود از بین میره و طرف میبینه از اون عشقش دیگه هیچی نمونده تنها چیزی که مونده فقط یک احساس به تمسخر گرفته شدست و نابودی.بعد از اینم که پسر میره به سویه حوس دیگری  و دختر می مونه با قلبی شکست خورده و روحی نابود شده.آیا واقعا این خوبه.جدا" میگم تو این چی هست جز گناه. من خودم عاشق شدم خوب هم از خودم راضیم هم از دختری که عاشقش بودم.هنوز هم تو دلم یه چیزایی هست که احساس میکنم هنوز دوسش دارم. حالا به دلیل یک سری مسائل نتونستیم به هم برسیم که اون موضوعش جداست. الانم خیلی دوست دارم بدونم اون کجا ست و داره چیکار میکنه و نسبت به من چه احساسی داره.بگذریم چیزی که من می دونم و می خوام الان بگم اینه که  وختی  انسان برای اولین بار عاشق میشه و اون عشقش واقعا واقعیه و هیچگونه حوسی درش نیست  این خیلی خوبه  چون در این موقع عشق و دوست داشتن با هم وجود داره و همهء اینها برای یک نفره و وقتی که این عشق بر اساس یک سری اهداف طراحی شده باشه  به سرانجامی خوب می رسه.منظورم اینه که اگه اخلاقیات در  اون رعایت بشه. ولی وقتی انسان به عشق واقعی یه خودش نرسه بعد از اون ممکن نیست مثل قبل دوباره عاشق کسی بشه. اگر شخص دیگری رو فکر کنه که دوست داره او عاشقش شده باید بگم که اشتباه میکنه چون این عشق نیست فقط احساس دوست داشتنه که اونم انسان میتونه نسبت به هرکسی داشته باشه. عشق  و دوست داشتن و هوس  سه  احساس جدا از هم هستن. هیچ وقت عشق و هوس با هم در یک جا جمع نمی شوند.اما عشق و دوست داشتن  در یک جا جمع می شوند وهوس نیز همیشه با احساس دوست داشتن میتونه  در یک جا جمع بشه چون وقتی شخصی یک فکر پلید تو سرشه مثلا یکی یه دختر زیبا رو تو کنار خیابون  می بینه و جلوش بوق میزنه و می خواد سوارش کونه ,در اینجا ما  علاقه این فرد به زیبایی این دختر رو میبینیم که باعث وسوسه این شخس شده و منجر به این میشه که این کار  وکارهایی بدتر از اینها رو هم انجام بده. پس دوستان میبینید که  سه احساس عشق و دوست داشتن و هوس با هم متفاوت هستند.من عاشق روزی در گذشته عاشق شدم و در طول مدت طولانی که این احساس  عشق و دوست داشتن  رو در درونم احساس  میکردم و میکنم  می دونم که  عشق فقط یک بار در زندگی هرکس نمودار می شود .پس امید وارم که همه به این محبت خدایی دست پیدا کنن و  خوشبخت بشن.من روزی عاشق شدم ولی از عشقم دور شدم یعنی دورمون کردن!.کاش میشد الان هم باهم بودیم. دوستان من مشتاقانه خواهان نظرات شما در این مواردی که صحبت کردم هستم لطفا نظرات خود را  برام بفرستید. بوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

فکر های یک دیوانه

زندگی؟ زندگی چیه؟ آیا زندگی همون چیزی یه که من می خوام؟آیا من از خودم رازیم؟آیا من از کارام رازیم؟آیا من می دونم که می خوام در آینده چیکار کنم؟آیا کار خوبی کردم که به این زودی ازدواج کردم؟آیا دلیلی برای ازدواجم دارم؟آیا می تونم خوشبخت بشم؟آیا به اون چیزی که این همه وقت به اون به این اندازه فکر میکردم رسیدم؟آیا خوشحالم که  یکی و دارم همراه خودم اینورو اونور یدک میکشم؟آیا این همون چیزی یه که من از آیندم می خواستم؟آیا با روزا رو همین جوری گزروندن کارا پیش میره ؟آیا می تونم به این چیزایی که تا به حال تو زندگیم به دست آوردم قانع باشم؟آیا من از خودم رازیم؟آیا دیگران از من رازین؟آیا این روش زندگی خوبه؟آیا کسی می تونه منو درک کنه؟ آیا من می تونم کسی و درک کنم؟آیا کسی می تونه نیاز های من او براورده کنم؟ آیا من میتونم نیاز های کسی او براورده کنم؟آیا این جنگ باید تا آخر عمرم ادامه پیدا کنه؟آخه تا کی من می تونم صبر کنم؟آیا صبر تموم می شه؟آیا من به اونی که دوست داشتم تو زندگیم رسیدم؟آیا همسر من همونی یه که من دوسش دارم؟آیا همسر من منو دوست داره؟آیا اون به من کلک زد و با من ازدواج کرد؟آیا اونا حقه بازن؟آیا می تونم روزی در آرامش زندگی کنم؟آیا من تا به حل آرامش داشتم؟آیا من تا به حال آسوده خاطر بودم؟اصلا" آسودگی  چیه!؟آرامش چیه!؟آیا من راحتم؟آیا از آویزونی رازیم؟از بیکاری از مشکلات رازیم؟آیا من زنده ام؟آیا من همون پسرک ساده یه 5 سال پیشم؟آیا منم که این همه سختی کشیدم؟آیا منم که این همه سختی باید بکشم؟آیا کسی او دوست دارم؟دوست داشتن چیه؟آیا من عاشقم؟آیا من عاشق بودم؟آیا عشق من تو قلبم مرد؟آیا عشق من رو تو قلبم کشتن؟آیا من تقصیر کار بودم؟آیا افرادیکه فکر می کنن من رو دوست دارن دشمن من هستن؟آیا من فکر میکنم دوستای من دشمنای من هستن؟آیا به من فهمندن که دوستای من دشمنای من هستن؟آیا زندگی سخته؟آیا زندگی آسونه؟آیا انیکه کناره منه حقه بازه؟آیا اینی رو که میگن گذشته ها گذشته به فکر آینده باش درسته؟آیا من آزادم؟آیا من زندانیم؟آیا یک مگس داره کناره گوش من وز وز میکنه؟آیا این مگس به من وفاداره؟آیا اون می خواد روی من بشینه او از من سو استفاده کنه؟آیا من می خوام اون رو له کنم؟آیا زندگی او آزادی همینی یه که به ما قبولوندن؟ آیا من می تونم واسه خودم تصمیم بگیرم؟ آیا دیگران می تونن به جای من تصمیم بگیرن؟آیا دیگران می تونن تصمیم من رو تغییر بدن؟ آیا من می تونم نظر دیگران رو تغییر بدم؟آیا من افسردم؟ آیا این زمین من رو دوست داره؟آیا خانوادم من رو دوست دارن؟آیا دوست داشتن خوبه؟آیا دوست داشتن بده؟ کی من و دوست داره؟دوست دارم با کی باشم؟ دوست دارم مهرم راز من کی باشه؟ آیا اونی او که می خواستم به من دادن؟ آیا وجودم و از من گرفتن؟ آیا من اشتباه کردم؟آیا برای دوست داشتن من باید منت بکشم؟ آیا من او تحدید میکنن؟آیا من تحدید میکنم؟آیا چیزی از زندگی می دونم؟آیا دوستی خوبه؟آیا بهترین دوستم و از دست دادم؟آیا بهترین دوستم او از من گرفتن؟ کی گرفت؟ میشناسمش؟آیا خانوادم دوستم دارن؟آیا خانوادم دشمن من هستن؟ خانواده من کیه؟ پدر مادرم! دوستام! مردم! مردم کشورم! کی...؟کیا می خوان که من برای خودم و حقم تلاش کنم؟آیا می توان بدون جنگ حق رو گرفت ؟آیا دل من پره؟ دل من از چی پره؟آیا برای ادامه این زندگی باید بجنگم؟ آیا کسی می دونه که حرف من چیه؟ آیا می تونم حرف بزنم؟آیا حرفی دارم که بزنم؟آیا من راست میگم؟آیا اونا راست میگن؟کی دروغ میگه؟آیا من عشقم و رها کردم و اون رفت ؟ آیا  عشقم من رو رها کرد و رفت ؟حق با کیه؟آیا من می دونم که عشقم چیه؟آیا من در راه زندگی یک مبارزم؟آیا مبارزه در عشق خوبه؟من به چی عشق میورزم؟آیا به یک دختر؟آیا به خانوادم؟آیا به مردمم؟آیا به کشورم؟نمیدونم؟عشق چیه؟ زندگی چیه ؟ زندگی برای چیه؟آیا زندگی برای زنده موندنه؟آیا فداکاری خوبه؟آیا ایثار خوبه؟آیا فداکار نبودم؟آیا ایثار نکردم؟آیا کسی تو این دنیا  می دونه ایثار یا فداکاری یا جانفشانی چیه؟آیا کسی می دونه یک انسان چقدر گنجایش داره که سختی ها رو تحمل کنه؟آیا کسی از زندگی سر در می آره؟آیا نگاه های معصوم منو میبینن؟آیا من نگاههای معصوم و میبینم؟آیا من می دونم کی معصومه؟معصوم یعنی چی؟چیه که قلب منو آتیش میزنه؟ عشق چیه؟آیا همون چیزیه که منو گرفتار خودش کرده؟بی رحم بودن یعنی چی؟من بی رحمم؟آیا اونی که دوسش دارم بیرحمه؟آیا اونی که دوسش داشتم بی رحمه؟آیا من فکر میکنم کسی او دوست دارم؟آیا من فکر میکنم چیزی او دوست دارم؟آیا از دوست داشتن چیزی می دونم؟آیا من می دونم دوست داشتن چیه ولی فکر میکنم نمی دونم؟آیا وقتش شده دیونه بشم ؟آیا کسی حرف من او میشنوه؟     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

گزارش امروز۲

گزارش امروز۲

من طوری کلاس های این ترمم رو تنظیم کردم که فقط دو روز در هفته کلاس داشته باشم. چون میخواستم وقط آزاد بیشتری داشته باشم و همه ء وقتم تو دانشگاه خراب نشه.امروزم جزء همون دوروز دانشگاهه. امدم اینجا تو یه شهر دیگه تنها او بی کس . هیچکس و اینجا نمیشناسم. نه دوستی نه رفیقی. نه عشقی. سالها قبل وقتی برای اولین بار پام و گذاشتم تو دانشگاه خیلی حالم از الان بهتر بود. حداقل اون موقع یکی بود که دوستش داشتم و همه چیز و بخواطر اون تحمل میکردم .ولی الان چی !هیچکس و ندارم.عشقمم که با کاری که کردم و اون کرد از دست دادم. من با اینکه تقریبا یک سال و نیم از ترک عشقم میگزره ولی الان میفهمم که دارویه تمام زخمام رو از دست دادم. زخمهایی که از دست جامعه خوردم زخمهایی که از دوست و دشمن خوردم و مشکلاتی که خونوادم برای من به  وجود آوردن. ولی با این وجود هنوز به یک سری از تصمیم هام استوارم با این وجود که خیلی ها نمی خوان که اون ها رو هم انجام بدم و به سرانجامی برسونم.

خیلی سخته وقتی کنار خیا بون راه میرید یک دفعه به ذهنتون برسه که واقعا شما تو این دنیا کی رو دارید.کی هست که شما رو درک کنه.کسی هست که شما رو دوست داشته باشه.

واقعا میگم الان مثلان کلاس داشتم ولی یک دفعه دلم گرفت احساسم بر همه چیز من قلبه کرد و گفت برو و حرفات و بنویس . منم اومدم اینجا و شروع کردم به نوشتن.

قصه ءعشق من قصه دورو درازیه اگه بخوام با جزییات کامل بنویسم شاید نزدیک به هزار صفحه بشه.  قصه عشق پاکی که تا روزی که ناپاک نشده بود بهترین بود.( البته یه وقت فکر بد نکنیدا!) روزی سرگذشته عشقم رو مینویسم تا شاید عشقی که دوستش داشتم اون رو تو یه جایی از این دنیا بخونه او بدونه که چرا و چطور من و اون از هم دور شدیم . دوست دارم عشقم . کاش بودی تا من در چشمانت زندگی را دوباره          می دیدم.کاش بودی تا من در کنار تو احساس تنهایی نمی کردم. کاش بودی تا من تورا می بوییدم. کاش بودی تا من تو را در عاقوشم میگرفتم و می بوسیدم. دوستت دارم. دوستت دارم ای گل زیبا او خوش بوی من.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

دیوانه

دیوانه

در باغ دیوانه خانه ای  جوانی رنگ پریده و جذلب و شگفت انگیز را دیدم. بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم:

 چرا این جایی؟مرد با تعجب به من نگاه کردو گفت:چه سوال عجیبی اما جوابت را می دهم.پدرم می خواست

 مثل او باشم , عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم.مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریا

 نوردش باشم دو از او پیروی کنم. برادرم فکر میکند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم. استاد فلسفه و

 استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم , مصمم بودند که من بازتاب چهره ء خودشان

 در آینه باشم.

پس به اینجا آمدم.اینجا را سالم تر می دانم. دست کم می توانم خودم باشم.سپس ناگهان به طرف من برگشت

 و گفت : ببینم , راه توهم به خاطر تحصیلات و مشاوره خوب به اینجا ختم شده؟

پاسخ دادم نه من بازدید کننده ام.

و او گفت : آه پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ء آن سوی این دیوار زندگی می کند!.

می دونید عامل سردر گمی که در اینجا دیوانگی گفته شده چیه؟ تو این جامعه عامل دیوانگی اینکه از ما

 می خوان که سرمون تو کار خودمون باشه و با بلا هایی که دیگران سرما میارن کاری نداشته باشیم. عامل

 دیوانگی اینکه از ما می خوان هیچ اعتراضی نکنیم. نگیم آخه ما چیکار تون کردیم که اینجور سرما در

 میارید.پول مارو می برن.سرمایه مارو می برن. مال و منال مارو می برن.خاک مارو می برن.خود مارو

 دارن صادرات میکنن و می خوان  ماهم هیچی نگیم. هر کسم چیزی  بگه باید دیگه خودش و آماده خیلی

  اتفاقا بکنه.اگرم یک دفعه از روی کره زمین مهو شد کسی دنبالش نگرده چون همون جوری که می دونید

 میره اونجا که خیلی معروفه. دوستان من شکی نیست که یه همچین جایی  مردم به سختی زندگی می کنند و

 هر روز هم زندگی کردن مشکل تر میشه. پس  شکی نیست تو این جامعه افراد سردرگم و دیوانه بسیاری

 پیدا میکنید.

(نظرات شما برای من بسیار مهمه.پس لطفا نظر خودتون و بگید.)

 

سردر گم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

رویاها

رویاها

مردی در خواب رویایی دید و وقتی بیدار شد نزد خواب گزار رفت و از او خواست رویا اش را تعبیر کند.

خوابگزار گفت : با رو یا هایی پیش من بیا که در بیداری می بینی , آنها را برایت تعبیر میکنم.اما رویا های

 خواب نه به خرد من تعلق دارد و نه به تخیل تو.

پس دوستا بیاید در تخیل زندگی نکنیم تا شما نخواهید چیزی تغییر نمیکند.(سبز)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

گزارش امروز

گزارش امروز

امروزم مثل همیشه الاف بودم.مثلا کار داشتم ولی کار به خصوصی نبود.فقط صبح تا غروب سر یه پروژه ای وایساده بودم. ولی نمیدونید دم غروب چه اتفاغ شومی برای من افتاد. واقعا شوم یعنی چیزی که از اون میترسیدم سرم اومد.اونم دلیلش این بود که اعصابم خورد بود از دست خیلی چیزا بیشتر از دست حاج خانم. واقعا وختی می شینم به حرفاش گوش میکنم کلافه میشم. حالا خودتون فکر کنید کنار این آدم مشکلای دیگم داشته باشه.الان می دونی چی دلم میخواد!دلم میخواد بگیرم این حاج خانم و حسابی بزنم.خداجون تا حالا من کی از تو شکر نکردم!حان تا حالا کی من به خاطر نعماتت از تو تشکر نکردم!خدا جون تو این اتفاق چه حکمتی بود!؟آخه تو که میدونی من نمی تونم گوش و کنایه او حرفای  دیگران و تحمل کنم. حاج خانم به من میگه کارای بیربت میکنی او عین خیالتم نیست. میگه تو بیخیالی آخه کجای من به بیخیالا می خوره.من ازبس خیال و فکر تو سرمه نمی تونم زندگی کنم اونوقت اینا به من میگن بیخیال!خدا جون من رو دوست  داری؟ می دونم که من رو دوست داری  از این مطمئن هستم.خدا من تو زندگی گناههایی هم انجام دادم نمیگم انجام ندادم اما اونا به این مسائل فکر نمیکنم ربطی داشته باشه.خدا جون من که هروقت احساس کردم گنهی انجام دادم از تو بخشش خواستم.پس چرا!حکمتت چیه؟آخه الان وقت تصادف کردنه اونم تو این اوضاع قاراش میش که هیچ چیز سرجای خودش نیست.بازم این مگسه داره کناره گوشم وز وز میکنه.میبخشیدا ولی داره ک...شعر میگه.اصلا خودشم نمی دونه چی میگه فقط داره مغز میخوره.جاتون خالی عصر چنان تصادفی کردم که حالم و بد جوری گرفته. من اصلا بخاطر خود تصادف ناراحت نیستم بیشتر بخواطره حرفای دیگران ناراحتم.حرف های افرادی  مانند حاج خانم(مگس) ننه بابا و...!من مطمعنم که حداقل تا یک سال این و هی میکوبن تو سرم.می دونی چیه آخه همهءاینا فکر میکنن من مغرورم و غرور زیادی دارم و همشونم منتظرن من تو زندگیم یه شکست اساسی بخورم و یه جایی سرم بخوره به سنگ.نمی دونم چه جوری  جواب اینا رو بدم ولی می دونم که این جوری نیست. من خودم رو دوست دارم و برای خوشبختیم تلاش میکنم و به هیچکسم مربوط نیست که من دوست دارم الان چیکار کنم و بعدا چکار می کنم.خودم می دونم خودم.به ک...م!مگه زندگی هرکس ب خودش مربوط نمیشه؟مگه هرکس مسئول سرنوشت خودش نیست؟کاش من میتونستم از این خونه خارج شم و تا ابد به این خونه بر نگردم.یه روزم این اتفاغ میافته.مطمعن باشید.یه چیزم که باید بگم اینه که این دومین تصادفمه آخه پارسالم تصادفیدیم و حسابی گندی بالا آوردیم.آخه پای طرف شکست.(طرفم یه آدم مفنگی بود که حالا حالا ها قرار نبود خوب بشه.این و ببین داره به من راه و چاه نشون میده!.)منم چون ناشی بودم و اولین بارم بود طرف صحنه تصادف و زد به هم و هیچی دیگه چنتا خر آوردیم و باقالیا رو بار کردیم و بردیم.دقیقن تا هشت ماه هی می رفتیم و می اومدیم سه بار رفتم دادگاه.ماشین خوابید.من بازداشت شدم. ولی با وسیقه اومدم بیرون.به حرحال حسابی کشیدیم.این دفه هم که این جوری  (ری...م) دیگه اعصاب برامون نموند.ولی خیلی شانس آوردم این دفه طرف چیزیش نشد چون از پشت کوبوندم بهش البته تقصیر از هر دوطرفه من تند میرفتم اونم انهراف به چپ داشت.طبق کارشناسی پلیس من بیست و هفت قدمه پلیسی خط ترمز داشتم!جالبه نه ولی می تونستم ماشین و بگیرم ولی به دلیل حول شدن و حواس پرتی و اعصاب خوردی و مشکلات فکری  نتونستم. به هرحال به خیر گذشت.امید وارم همچین اتفاقی هیچ وقت برای شما نیوفته. بوس

به امید روزی که هیچ یک از شما غم و ناراحتی نداشته باشید

اینم عکس خودم

حمید(ونوس)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

عاشقم نبودی

عاشقم نبودی

کاغذام همه تموم شد قلمم رنگی نداره

همه شعرارو گفتم ذهنم دیگه شعری نداره

همه ء راها رو رفتم شب و پشت سر بزارم

اما آخر نتونستم دلتو بدست بیارم

کاش می شد بتونی پیش من بمونی

تو صدام میلرزید وقتی میدیدمت

تورو داشتن آرزوم بود اما قسمتم نبودی

هرجا رفتی به سلامت میمیرم بی تو به زودی

تی کوچه های قلبت کاش بودم عابری ساده

آره عاشقم نبودی مثل من واسط زیاده

کاش می شد بتونی پیش من بمونی

اما دلم میلرزید وقتی میدیدمت

ونوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

(تغییر پست) عقاب و چکاوک

عقاب و چکاوک

چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ء بلندی یکدیگر را ملاقات کردند.چکاوک گفت : روز بخیر آقاو عقاب به او نگریست و آرام گفت : روز بخیر.

چکاوک گفت :امید وارم همه چیز برای شما روبه راه باشد , آقا. عقاب گفت : بله برای ما همه چیز روبه راه است. اما مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداردی پیش از ما سخن بگویی؟چکاوک گفت: من که فکر میکنم ما از یک خانواده ایم. عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت: چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم. سپس چکاوک گفت : خودم این را به تو ثابت میکنم من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی پرواز کنی  پرواز کنم و می توانم آواز بخوانم و موجودات دیگر زمین را شاد کنم.

و تو نه به کسی لذت می بخشی  و نه کسی را شاد می کنی.عقاب به خشم آمد و گفت :لذت و شادی! موجود حقیر و گستاخ!با یک ضربه منقارم می توانمنابودت کنم. تو هم اندازه پای منی!

بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب . عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و به بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده کوچک رها کند. اما نتوانست.سرانجام بدخلق تر از همیشه در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت باز برهمان صخره بر آن تپه بلند فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.

در همان لحظه لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آن قدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.عقاب به لاک پشت نگریست و گفت :موجود خزنده بد بخت کندرو که مثل خاک می مانی , به چه میخندی؟

و لاک پشت گفت :آخر تو شبیه خر شده ای و پرنده ای کوچک دارد از تو سواری میگیرد و آن پرنده کوچک بهتر از توست.

عقاب به او گفت:سرت به کار خودت باشد . این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم چکاوک است!.

نظرات شما بسیار مهمه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  | 

خاطرات دانشگاه رفتن و عاشق بودن

خاطرات دانشگاه رفتن و عاشق بودن

یادش بخیر ,سخت ترین روز دانشجویی من می دونید کی بود!خوب  می دونم که نمی دونید ولی من الان میگم که بدونید.

من هفته اولی که رفتم دانشگاه سخت ترین روزها و هفته ء من بود آخه می دونید چیه من به شهری رفتم که هیچکس و اونجا نداشتم و بدتر از همه از عشقمم دور شده بودم . عشقی که همیشه بیادش بودم  و هستم و خواهم بود .خیلی  دوست داشتم واسه یک لحظه دستا شو لمس کنم ولی نشد. بیخیل از موضوع دور نشیم.انقدر از خودم بدم میآمد که چرا من هفته اول بلند شدم اومدم دانشگاه. آخه اون موقع ترم یک بودیم ناسلامتی و نمیدونستیم یکی دو هفته اول خبری از درس نیست و دانشگاهم تق و لقه. با ور نمیکنیداگه بگم هفته اول فقط 6 نفر وارد دانشگاه شد که من جزء 6 نفر اولی بودم که هفته اول از در دانشگاه رفتیم تو. شب تو یک اتاق بزرگ تو خابگاه  تنها خوابیدم چون کسی نبود! واقعا واسه کسی که تا به حال از خونه دور نشده باشه وشبی رو تنها سپری نکرده باشه خیلی تحمل همچین چیزی سخته ولی من هر جوری بود تحمل کردم. ولی وقتی چهارشنبه شدو من به خونه برگشتم خیلی خوشحال بودم نه بخواطر این که اعضای خونواده رو میبینم !نه! بخواطر این خوشحال بودم که بعد از یک هفته دوری از عشقم بالاخره اون و می بینم و این درد دلم یکم تسکین پیدا می کنه.

حالا بشنوید از حال اون تو این یک هفته گذشته. ما به دلیل مسائل امنیتی نمی تونستیم خیلی با هم صحبت کنیم. بخواطر همین هر از چند روز در حد کمی باهم صحبت می کردیم. تازه وقتی هم صحبت می کرد گریش میگرفت حالا خر بیارو باقالی بار کن...!به حر حال اون یک هفته گذشت و ما هرجوری بود تحمل کردیم.وقتی برگشتم و رفتم سر کوچشون تا اون  و ببینم داشتم از استرس و دلهره میمردم.وقتی اون با مامانش از خونه اومدن بیرن اوف چه حالی کردم وقتی اون صورت ماهش و دیدم. می خواستم برم جلو بقلش کنم ولی نمی شد آخه مامانی اونجا بود تازه جرات پیدا کرده بودم که برم با مامانشم صحبت کنم شاید اجازه بده بریم بیرون.ولی بسوزه بابای ترس...!این ترس لا مسب همیشه همه جا کارارو خراب میکنه. به هر حال ما نتونستیم از نزدیک همو ببینیم و بازهم شنبه شدو ما باید به دانشگاه میرفتیم. هفته دومم همین جوری سپری شد ولی این دوری ما باعث شد که ما میزان مکالمه خودمونو به روزی یک ساعت افزایش بدیم اونم تحت سخت ترین شرایت امنیتی و همین عاملی شد برای  (بگا)رفتن ما.قصه بگا رفتنمون مفصل انشاالله  تو خاطرات سری بعد میگم برای شما.    بوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ونوس  |