عقاب و چکاوک 2
عقاب و چکاوک
چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ء بلندی یکدیگر را ملاقات کردند.چکاوک گفت : روز بخیر آقاو عقاب به او نگریست و آرام گفت : روز بخیر.
چکاوک گفت :امید وارم همه چیز برای شما روبه راه باشد , آقا. عقاب گفت : بله برای ما همه چیز روبه راه است. اما مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداردی پیش از ما سخن بگویی؟چکاوک گفت: من که فکر میکنم ما از یک خانواده ایم. عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت: چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم. سپس چکاوک گفت : خودم این را به تو ثابت میکنم من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی پرواز کنی پرواز کنم و می توانم آواز بخوانم و موجودات دیگر زمین را شاد کنم.
و تو نه به کسی لذت می بخشی و نه کسی را شاد می کنی.عقاب به خشم آمد و گفت :لذت و شادی! موجود حقیر و گستاخ!با یک ضربه منقارم می توانمنابودت کنم. تو هم اندازه پای منی!
بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب . عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و به بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده کوچک رها کند. اما نتوانست.سرانجام بدخلق تر از همیشه در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت باز برهمان صخره بر آن تپه بلند فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.
در همان لحظه لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آن قدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.عقاب به لاک پشت نگریست و گفت :موجود خزنده بد بخت کندرو که مثل خاک می مانی , به چه میخندی؟
و لاک پشت گفت :آخر تو شبیه خر شده ای و پرنده ای کوچک دارد از تو سواری میگیرد و آن پرنده کوچک بهتر از توست.
عقاب به او گفت:سرت به کار خودت باشد . این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم چکاوک است!.


